اشتباه کجاست ؟

اگر شما از جلمه افراد باهوش هسیتد بگویید اشبتاه کجاست؟؟؟
123456789
123456789
123456789
...................
... یعنی شما الان به این موضوع تمرکز کردید؟؟؟
:))
اشتباه این هست که!
کلمه هسیتد-هستید
اشبتاه-اشتباه
من نگفتم اشتباه در اعداد هست!!!!
بهتر نیست برگردیم اول اتبدایی بخونیم ؟؟
.
.
.
حتی کلمه اول ابتدایی هم اشتباهه!!
............... .......
پس بریم اول مهد کودک بخونیم
.
.
.
حتی کلمه مهد کودک هم اشتباهه!!!
چرا رفتید دوباره مهد کودک رو ببینید؟؟؟؟
:)))))
ههههههههههههههه هه
الوووووووو یبمارستان دیوونه ها؟؟؟؟؟
بیایید این دیوونه ها رو از اینجا ببرید!!!
.
.
.
.
=)))))
حتی کلمه بیمارستان هم اشتباهه!!

زندگی در ژاپن

کاملا رایج است که دو پسرعمو یا دخترخاله از کنار هم عبور کنند و همدیگر را نشناسند. زن و شوهر و فرزند هم نهایتا در یک آخر هفته ا ی ممکن است با هم به ماهی گیری بروند، یا مادر با پسرش درباره وقایع مدرسه حرفهایی بزند، اما جمعی به نام خانواده گرد هم در خانه جمع نمیشوند. وعده های غذایی که همه از بیرون تهیه میشود و برنامه جمعی شام و نهار و صبحانه در خانه بی معنی است.

 

به گزارش مشرق، کشور ژاپن و زندگی مردمان آن دیار همیشه برای ایرانی‌ها جذاب بوده است؛ چه آن روزها که سفر به ژاپن برای کار در صدر برنامه‌های خیلی از جوانان ایرانی قرار داشت و چه آن زمان که شعار برخی سیاستمداران ایرانی تبدیل کشور ساخت یک ژاپن اسلامی بود. هرچند این هر دو تب فروکش کرده است اما هنوز زندگی این مردم سرزمین شرقی که بدجور دل در گرو فرهنگ غرب دارند، رازی است که شنیدن چند و چونش برای ایرانی ها شیرین است.

متن زیر گفتگوی مجله «سوره اندیشه» است با حسن حسینی که از سال ۱۳۶۸ برای کار به ژاپن رفته است و مدت ۱۴ سال را در آن‌جا زندگی کرده است. شش سال هم تجربه زندگی در استرالیا دارد و به کشورهای زیاد دیگری نیز سفر کرده است و اکثر کشورهایی راکه ما نامشان را می‌شنویم، دیده است. جزئیات ریزی که آقای حسینی در این گفتگو درباره زندگی روزمره مردم ژاپن بیان می‌کند اگرچه خیلی خلاصه و گذراست اما بسیار قابل تامل است؛ مخصوصا که این روزها چندین سریال کره‌ای پشت سر هم پخش شده‌اند زندگی تاریخی متفاوتی از اهالی شرق آسیا را نمایش می‌دهند.

بخشی از این گفتگو هم به مراسم ماه محرم در این کشور اختصاص دارد که خواندن آن در آستانه ماه محرم و ایام مسلمیه خالی از لطف نیست. علی ای حال خواندن برخی شاخصه‌های سبک زندگی مردمی که از سنت‌های عجیب و غریب شرقی به زندگی تکنولوژی زده غربی رسیده‌اند حتما جالب و عبرت‌انگیز خواهد بود:
برای اینکه درکی از زندگی مردم ژاپن داشته باشیم، قبل از هر تحلیلی خوب است تصویری از زندگی معمول و روزانه یک ژاپنی داشته باشیم. شما ـ که سالها با ژاپنیها زندگی کرده‌اید ـ قصه یک روز ژاپنی را برایمان بفرمایید؟
ژاپنیها هم مثل هرجای دیگری تیپها و طبقات مختلفی هستند که زندگی هر دسته تفاوتهای جدی با دیگری دارد. اما اگر بخواهیم به فضای عمومی مردم معمولی اشاره کنیم میشود گفت که یک ژاپنی صبح که از خواب بلند میشود دوش میگیرد، بعد یک چای سبز میخورد، صبحانه خوردن در خانه به هیچ وجه رایج نیست. در طول مسیر یک صبحانه آماده همراه قهوه میخرند و میخورند. این صبحانه آماده غذایی حاضری است با محتویات برنج و گوشت یا تخم مرغ و… یعنی خوردن این صبحانه در وسایل نقلیه عمومی کاری رایج است. یک ژاپنی باید قبل از ساعت هشت کارت ورود به محل کار را بزند و تأخیرهای اندک عواقب سنگینی دارد. برخی هم البته صبح به همان چای سبز اکتفا میکنند. در محل کار، ساعت ده یک ربع فرصت استراحت و خوردن چای بیسکویت دارند و افرادی که صبحانه نخورده‌اند از این فرصت برای رفع گرسنگی بیشتر استفاده میکنند.


ساعت دوازده تا یک نیز فرصت نهار خوردن است. غذای ظهر هم غذایی آماده حاوی برنج و گوشت و سالاد است که توسط شرکت‌های تهیه غذا آماده میشود. شصت درصد هزینه‌ی نهار را شرکت میدهد و چهل درصد بر عهده کارگر یا کارمند است. ساعت سه هم مجددا یک استراحت یک ربعی داده میشود و تا ساعت پنج کار ادامه دارد. بعد از آن امکان اضافه‌کاری تا ساعت هفت وجود دارد. پس از پایان کار به خانه میآیند و استحمامی میکنند، قهوه یا چای میخورند و معمولا به قمارخانه ها میروند. قمار تفریح رایج ژاپنی‌هاست که معمولا اوقات شب را با آن می‌گذرانند.
بعد از قمار هم که معمولا نتیجه اش باخت است، با خوردن غذایی مشابه همان غذای آماده‌ی ظهر، وعده شام به سرانجام می‌رسد و بعد دراز کشیدن روی تخت و دیدن برنامه‌های تلویزیون که نقش لالایی را دارد و بعد هم خواب. و فردا باز…

زنها چه برنامه‌ای دارند؟
آنچه گفتیم از نظر سطح رفاه ممکن است تفاوت‌هایی بین افراد مختلف داشته باشد، اما از نظر زن و مرد بودن تفاوت چندانی ندارد. همه‌ی روز را کار می‌کنند و شب را مشغول تفریحی از جنس قمار هستند. زنان ممکن است کلاس رقص بروند یا در «بار» هم راه دوستان خود جمع بشوند و ضمن نوشیدن شراب با هم حرف بزنند و درد دل کنند و شعر بخوانند و… البته مردها هم همین برنامه ها را دارند. افرادی دور هم جمع می‌شوند با خوردن شراب و سخن گفتن اوقات می‌گذرانند. قمار حتی کودکان و نوجوانان را هم مبتلا کرده است. بعضی آنقدر معتاد قمارند که فرصت یک‌ساعت نهار را هم به قمارخانه می‌روند. دولت هم در گسترش این قمارخانه ها همکاری می‌کند. در هر محل تعداد زیادی قمارخانه به چشم می‌خورد.


با این توصیف شرایط داخل خانه و برنامه‌های خانوادگی چه شکلی دارد؟
خانواده مردم ژاپن همان هم پاتوقی‌هایشان هستند. کاملا رایج است که دو پسرعمو یا دخترخاله از کنار هم عبور کنند و همدیگر را نشناسند. زن و شوهر و فرزند هم نهایتا در یک آخر هفته‌ای ممکن است با هم به ماهی‌گیری بروند، یا مادر با پسرش درباره وقایع مدرسه حرف‌هایی بزند، اما جمعی به نام خانواده گرد هم در خانه جمع نمی‌شوند. وعده های غذایی که همه از بیرون تهیه می‌شود و برنامه جمعی شام و نهار و صبحانه در خانه بی معنی است.

در یک خانه ژاپنی اساسا پخت وپزی وجود ندارد، یک آشپزخانه بسیار کوچک برای آماده کردن چای و قهوه و بس. خانه عملا محلی برای خوابیدن است و نه هیچ کار دیگر. برای همین وقتی فرد متاهل میشود و خانه ای بزرگ انتخاب میکند مجموع مساحت خانه اش بیش از سی متر نمیشود. اگر مجرد باشد که معمولا تا سن بالای سی سال چنین است، خانه بین شش متر تا حدود پانزده متر است. بسیار رایج است که مرد یا زن یک هفته یا کم تر و بیشتر به تنهایی به تفریح و مسافرت برود. به هر حال میشود گفت یک زن و مرد با یکی دو بچه که در یک خوابگاه سیمتری شب را میگذرانند نامش خانواده است.

بچه‌ها چه سرگرمی‌هایی دارند و از چه سنی مشغول کار می‌شوند؟
بچه ها هم سرگرمی های رایج دیگر کشورها مثل بازیهای کامپیوتری و وقت گذراندن با دوست و رفیق را علاوه بر قمار که همه گیر است دارند. نکته مهم راجع به کودکان و نوجوانان این است که تقریبا پدر و مادر ارتباط خاصی با کودک ندارند و مدرسه متولی اداره کودک است. حتی اگر کودک بیمار شود پزشک با حمایت بیمه به او رسیدگی می‌کند و نقشی برای پدر مادر باقی نمانده است.

 

نکته دیگر این است که نوجوان ژاپنی از دوران راهنمایی، باید خودش پول توجیبی خودش را در بیاورد و برای همین نوجوانان به کارهایی در حد روزی دو ساعت مشغول میشوند و تقریبا از سن هجده سالگی مشغول کار تمام وقت میشوند.

راجع به سن ازدواج و مراسم ازدواج؟
اشاره کردم که سن ازدواج بالای سی سال است. مراسم ازدواج هم عمومیت ندارد. از خواستگاری و مراحل دیگر مثل بله برون، خطبه، عقد و عروسی که ما می‌شناسیم خبری نیست. مرد و زن در سن سی سال یا بالاتر در محل کار یا هرجای دیگر به نتیجه می‌رسند که باهم زندگی کنند، و زندگیشان را در یک خانه نهایتا سی‌متری شروع می‌کنند. ممکن است پدر و مادرشان را هم مطلع بکنند یا نکنند. چیزی به عنوان خطبه‌ی عقد و مراسم عقد و مراسم عروسی عمومیت ندارد. شاید تنها پنج درصد از مردم، مراسمی به عنوان مراسم عروسی می‌گیرند که مراسم بسیار پرهزینه ای است و در آن عروس و داماد چند بار لباس‌های گرانقیمت عوض می‌کنند و با غذاهای بسیار متنوع از مهمانان پذیرایی می‌کنند. اما این مراسم خاص پول دارترهاست.

مراسم ختم چطور؟
ژاپنی‌ها تا پیش از مرگ هرگز فکر مردن نمی‌کنند. برایشان مهم این است که خوب زندگی کنند. وقتی کسی می‌میرد هم خیلی راحت، بسته به سطح مالی مراسمی برایش می‌گیرند، چند ساعتی جسد را می‌گذارند تا کسانی که می‌خواهند برای ادای احترام حاضر شوند، و بعد به محل سوزاندن منتقل می‌کنند و یک شیشه کوچک از خاکسترش را به خانه می‌آورند و شرابی می‌نوشند و می‌گویند خوب زندگی کرد و مرد! و بعد هم به گفت‌وگوی معمول خود ادامه می‌دهند.
با توجه به اینکه سبک زندگی در این شماره از مجله به محرم پرداخته است، بی مناسبت نیست که در خصوص چند و چون برنامه عزاداری در ژاپن نیز بپرسیم.
ژاپنی‌ها معتقد به دین بودیسم هستند. مسلمانان نیز در آنجا اکثرا از اهل تسنن هستند، جز تعداد کمی که معمولا در ارتباط با مسلمانان شیعه به اسلام گرایش پیدا کرده اند؛ مثلا کسی که با یک شیعه ازدواج کرده است. بنابراین برنامه خاصی از سوی خود ژاپنی‌ها برای محرم برگزار نمی‌شود. اما شیعیان مقیم که اکثرا هم ایرانی هستند برنامه هایی دارند. به عنوان نمونه در سال ۱۳۷۱ ما حتی در خیابان، دسته سینه‌زنی به راه انداختیم.
اگر ممکن است جزئیات برنامه را توضیح بدهید.
خیابان‌های توکیو بسیار باریک است و با کوچکترین ازدحامی خیابان‌ها براثر ترافیک بند می‌آید. دو پارک در توکیو به نام‌های «ونو» و «هاراچیکو» به فاصله‌ای شبیه میدان آزادی تا میدان امام حسین(علیهالسلام) وجود دارد. با این تفاوت که خیابان بین این دو نقطه بسیار باریک است. پارک هاراچیکو پارک معروفی است و پارکی بین المللی محسوب می‌شود و تقریبا همه کسانی که به ژاپن سفر میکنند، چند ساعتی را در آن می‌گذرانند.
ما صبح روز تاسوعا و عاشورای سال ۱۳۷۱ در پارک ونو مراسم خود را شروع کردیم و در دو ستون با پیراهن مشکی و بعضی با پای برهنه نوحه خوان و سینه زنان مسیر را به آرامی تا پارک هاراچیکو طی کردیم. بعد هم در هاراچیکو سینه زنی کردیم و نماز ظهر و عصر را اقامه کردیم. بعد از آن نیز با قیمه از عزاداران پذیرایی کردیم. غذا زیاد بود و ما به خانواده‌هایی که از کشورهای مختلف در پارک بودند هم غذا دادیم.
نگاه مردم و برخوردشان چطور بود؟
برایشان خیلی جالب بود. تعداد خیلی زیادی از مردم از عزاداری فیلم می‌گرفتند. برخی می‌‍آمدند و سؤال میکردند که ماجرا چیست و ما برایشان توضیح میدادیم. در مجموع با احترام برخورد می‌کردند. مردم ژاپن به عقاید و آداب دیگران احترام می‌گذارند. وقتی ما بین افراد حاضر در پارک غذا توزیع می‌کردیم خیلی تشکر می‌کردند و ماجرا را می‌پرسیدند. در طول مسیر سینه‌زنی هم افرادی که به زبان تسلط داشتند در کنار دسته حرکت می‌کردند که موضوع را برای مردمی که سؤال می‌پرسیدند توضیح دهند. پلیس هم همکاری خوبی داشت و رو به مردم در اطراف دسته ایستاده بود، که این رو به مردم ایستادن به معنای هماهنگی میان پلیس و عزادارن بود. اگر پلیس رو به عزاداران می‌ایستاد به معنی این بود که پلیس احتمال خطر یا حرکت غیرقابل قبولی از سوی جمعیت عزادار را می‌دهد.
در یکی از گفتوگوها وقتی من در پاسخ یک ژاپنی گفتم که ما برای احترام و عزاداری برای امام حسین (علیه السلام) در حال سوگواری هستیم و امام حسین کسی بوده است که ۱۴۰۰ سال پیش در مقابل ظلم ایستاده است و با مظلومیت کشته شده است، از من سؤال کرد که شما ایرانی هستید و او عرب بوده است… من در پاسخ گفتم که افراد بزرگ به قوم خاصی تعلق ندارند.
در مجموع با اینکه دسته‌ی ما رفت و آمد در خیابان‌های باریک توکیو را سخت کرده بود اما مردم بسیار با احترام برخورد می‌کردند و پلیس هم همکاری خوبی داشت. تلویزیون‌ها هم دو روزی به توضیح این که عاشورا و عزاداری چیست، پرداختند.
یک نمونه جالب از برخوردها این بود که این برنامه‌ها خیلی از تبلیغاتی که شده بود را زیر سوال می‌برد. توضیحش این است که بسیاری از مردم ژاپن اصلا نگاه تحلیلی به مسائل ندارند و درباره امور مختلف فکر نمی‌کنند. به خلاف ایرانی‌ها که حتی یک کارگر معمولی درخصوص مسائل زیادی اطلاعات و تحلیل دارد، حال درست یا غلط ـ با این حال و با اینکه عموما ژاپنی‌ها اهل حساسیت نسبت به مسائل سیاسی نیز نیستند، بر اثر تبلیغات فکر می‌کردند که شرکت کردن مردم در برنامه های مختلف مثل راهپیمایی‌ها یا عزاداریها با فشار و زور حکومت یا فرمایشی است. با تعجب از ما می‌پرسیدند اینجا که فشاری روی سر شما نیست، چرا این کارها را می‌کنید؟! و ما قضیه را توضیح میدادیم.
شما گفتید مردم ژاپن به عقاید و آداب دیگران احترام می‌گذارند. خب آیا این احترام به عزاداری می‌توانست نشانه‌ای باشد از اینکه حقیقتی را در عزاداری برای امام حسین (علیه السلام) می‌دیدند یا نه فقط همان عادت احترام گذاشتن به دیگران بود، مثل احترام گذاشتن به هر برنامه دیگری؟
ببینید، واقعیت این است که مردم ژاپن به هر گروه دیگری که مشابه ما برنامه‌ای می‌خواست برگزار کند احترام می‌گذاشتند، و نمی‌شود گفت که آنها برای درکی که از عزاداری برای امام حسین(علیهالسلام) داشتند برخورد خوبی با ما می‌کردند یا کمک می‌کردند یا احترام می‌گذاشتند.
اما به نظرم تفاوت هم وجود داشت. یعنی درست است که به فلان گروه که از کشور دیگری آمده بود و یک کارناوال در خیابان راه می‌انداخت هم احترام می‌گذاشتند، اما از برنامه آنها راضی نبودند. شاید ته دلشان هم راهی نمی‌کردند. بالاخره شکل و شمایل یک کارناوال با شکل و شمایل جمعی که واقعا عزادارند متفاوت است و این تفاوت را هرکسی میفهمد. مردم تفاوت عزاداری برای امام حسین را با بقیه چیزها می‌فهمیدند، چون اینجا یک نحو عزاداری مقدس بود. هر انسانی در مواجه با کسی که عمیقا عزادار است متأثر می‌شود. حال وقتی مردم می‌دیدند ما برای کسی که ۱۴۰۰ سال پیش برای مبارزه با ظلم کشته شده است عزاداری میکنیم، تفاوت را می‌فهمیدند. اخلاص به معنای توحیدی و الهی را شاید متوجه نمی‌شدند اما این‌را می‌فهمیدند که اینجا منافع شخصی و دنیایی درکار نیست. برای همین گاهی بعضی رفتارهای جالبی از خود نشان می‌دادند.
مغازه داری که با دیدن عزداران یک بسته آبمعدنی برای مردم میآورد و به تشنه‌ها می‌داد، احتمالا دلش ارتباطی با عزاداری برقرار کرده بود. یا وقتی کسی خون دماغ می‌شد مغازه دار دیگر به کمک می‌آمد و دستمال می‌آورد و زیر بغل فرد آسیب دیده را می‌گرفت، این نشان از نوعی تأثر داشت. این نمونه ها برای ما ایرانی‌ها عادی است، اما درک آن در شرایط کشوری مثل ژاپن متفاوت است.
چهره شهر در ایران، در عاشورا و تاسوعا، بلکه در محرم و صفر متفاوت است و عزادار، در غربتی که محیط اطراف انسان همراه نیست، عاشورا چگونه بر انسان میگذرد؟
ماهی تا درآب است و از برکت آب زنده است، قدر آب را کمتر می‌داند. اما کسی که از دریای غم امام حسین(علیه السلام) دور مانده است، تازه به عظمت و ارزش عزاداری پی می‌برد. اگر در شهری غریب و در میان جمعی ناآشنا ناگهان با عزیزی که خیلی دوستش دارید مواجه شوید، اندکی از این حس را درخواهید یافت. ما حتی در استرالیا هم روز عاشورا آرام نداشتیم و در خانه گرد هم عزاداری می‌کردیم. غربت بود اما زیبایی یک گل در بیابان بیشتر دیده می‌شود تا در گلستان.
چرا در استرالیا دسته راه نمی‌انداختید؟
جمعیت ایرانیان در ژاپن بیشتر بود و مهمتر اینکه مردمی که از ایران به ژاپن آمده بودند قشر مستضعفی بودند که برای کار آمده بودند. اما ایرانیان استرالیا اغلب برای تحصیل یا اقامت به آنجا آمده بودند و طبیعتا تفاوت‌هایی از این جنبه‌ها با ایرانیان ژاپن داشتند، برای همین امکان راه انداختن دسته در خیابان در استرالیا نبود.

آیروژل (AeroGel) - ماده ای شناور در هوا

چندی پیش در منطقه فینیکس واقع در آریزونا در کشور آمریکا، کشاورزی بنام دیوید هادسون به ماده ی سفید رنگی که در سرتاسر زمینهای زراعی اش گسترده بود مشکوک شد و مقداری از آنرا به آزمایشگاههای معتبر سپرد تا به او بگویند که این ماده سفید رنگ متشکل از چه مواد اولیه ای است. اما در عین ناباوری، پاسخ آزمایشگاه این بود:You Have Pure Nothing یعنی شما یک ماده ای دردست دارید که خالصاً هیچ چیز مشخصی که در جدول عناصر تعریف شده باشد در آن به چشم نمی خورد!

اما پس از چندی یک آزمایشگاه روسی به روش آزمایش آمریکاییها شک کرد و روش جدیدی را برای آنالیز این ماده ی عجیب پیش رو گذاشت که صحیح تر بود و بلاخره پرده ی جادویی کنار رفت و عنصر تشکیل دهنده رخ نمود.

این ماده شکل دیگری از اتم های طلا بود که بصورت یک نانو رشته (رشته ای از الکترونها که از پی هم قرار می گیرند و شکل یک تسبیح نخ شده را دارد) در آمده بود. نام علمی آنORME یا OR MUS مخفف Orbit ally Rearranged Monotonic Element می باشد.

File:Aerogelbrick.jpg

آزمایشات بعدی، اما، حیرت آورتر بودند. برای وزن کردن آن، یک پیمانه ی خالی را ابتدا وزن کردند و سپس مقدار مشخصی از این گرد سفید رنگ را درون پیمانه ریخته مجدداً وزن کردند و در عین ناباوری در تمام این توزینها، همواره وزن پیمانه + وزن گرد سفید رنگ از وزن پیمانه ی خالی “کمتر” بود! آزمایشی که چندین بار تکرار شد و همواره یک پاسخ را ارائه می داد. گویی که 40 درصد از جرم این ماده در جهان ما و 60 درصد دیگر آن در جهانی موازی با جهان ما سیر می کند.

نکته ی مهم زمانی به چشم آمد که محققان، پیمانه ی لبریز از ماده سفید رنگ را حرارت دادند و مشاهده کردند که در حرارت بسیار بالا وزن پیمانه به سمت صفر گرم سوق پیدا کرد. یعنی “با حرارت دادن به این ماده، می توان جاذبه را دفع نمود”.

ناسا با بهره گیری از این ترکیب جدید طلای بسیار ناب (The Pure Gold) توانست ماده ی جدیدی اختراع کند با نام آیروژل (AeroGel) که به خودی خود از هوا سبک تر است و فرم خالص آن می تواند در هوا شناور باشد و همچنین با حرارت دادن به آیروژل، این ماده می تواند وزنهایی بیش از وزن خود را نیز در هوا معلق نگاه دارد. ناسا از این ژل در تحقیقات گسترده ای بهره می برد. (در ویکیپدیا جستجو کنیدAeroGel )

اما چندی پیش، در “صحرای سینا” (علاقه مندان به آثار سیچین توجه فرمایند) معبدی متعلق به راهبان مصر باستان کشف شد که درون آن آکنده بود از پودری سفید رنگ! آزمایش این ماده نشان داد که شباهت زیادی بین این پودر تازه کشف شده با نانو رشته ی طلا وجود دارد. مصریان باستان به این ماده “مفکات” می گفتند و راز تهیه آن در دست راهبان مقدس بوده است.

ترکیب مفکات با حرارت می توانسته بی وزنی را بهمراه آورد و شاید راز چگونگی ساخته شدن اهرام عظیم مصر در همینجا نهفته باشد.

به این نکته توجه کنید: نام تمام اشکال هندسی (چه به فارسی و چه به لاتین) مستقیما به شکل هندسی آنها اشاره می کند. مثلاً دایره از دوار بودن می گوید، مثلث از سه ضلعی بودن. اما در این بین نامی که برای شکل هندسی “هرم” در نظر گرفته شده یک استثنای عجیب است. هرم در لاتین Pyramid ترجمه شده که از ترکیب دو کلمه ی Pyro بمعنی “آتش” و Amid بمعنی “گرفته شده” تشکیل شده است. بنابراین Pyramid یعنی Fire Begotten یا از آتش گرفته شده!!! حتی اسم عربیِ “هِرم” نیز از ریشه هُرم بمعنی حرارت و داغی گرفته شده و اشاره ای به شکل هندسی آن ندارد.

می توان خصوصیات پودر سفید طلا را به اینگونه بر شمرد:

1-      خاصیت ضد جاذبه در حرارت های بالا

2-      خاصیت ابر رسانایی در حرارت بالا

3-      اتصال کوانتومی به دیگر جهانهای موازی   Quantum Entanglement

4-      عدم مشابهت با ساختار عناصر جدول مندلیف

5-      درصورت برهم خوردن ساختار رشته ای، با نوری بسیار درخشان منفجر می شود

6-      بدلیل ساختار اتمی تک رشته ای، امکان تبدیل این ماده به مواد دیگر وجود دارد

7-      درصورت مصرف خوراکی، افزایش کارآیی مغز انسان را در دو نیمه چپ و راست بدنبال دارد

8-      در صورت مصرف خوراکی، افزایش طول عمر DNA که متعاقباً طول عمر انسان را بدنبال دارد.

عامل اعتیاد مشخص شد



همیشه لبخند بزن چون ... !

لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد
دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند


لبخند مسری است
لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شادتر می کنید
و اطرافیان را مانند آهن ربا به سمت خود می کشید


لبخند زدن استرس را از بین می برد
وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با اینکار استرستان کمتر می شود و می توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید


لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند
به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید.
با لبخند زدن از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید


لبخند زدن فشارخونتان را پایین می آورد
وقتی لبخند می زنید، فشارخونتان به طرز قابل توجهی پایین می آید. لبخند بزنید و خودتان امتحان کنید



لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند
تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می شود.
می توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است


لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد
عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می شوند صورت را بالا می کشند.
پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید


لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید
به نظر می رسد که افرادیکه لبخند می زنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می کنند



لبخند زدن کمک می کند مثبت اندیش باشید
لبخند بزنید. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید.
خیلی سخت است. وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد
که "زندگی خوب پیش می رود". پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.

پس همیشه لبخند بزنید

همیشه لبخند بزن

http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/65/01.jpg



http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/65/04.gif






داستان قاضی القضات شدن شیخ بهایی

روزى شاه عباس صفوی به شیخ بهایى گفت: دلم می ‏خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى، دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی، بلکه حق مردم رعایت شود.
شیخ بهایى گفت : من یک هفته مهلت می ‏خواهم.
شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ به مصلای خارج از شهر رفت و وضو گرفت و عصای خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد.
در این حال رهگذرى که از آنجا می ‏گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد و سلام کرد.

شیخ قبل از نماز خواندن جواب سلام را داد و گفت: اى بنده خدا من می ‏دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا مى بلعد!!!
تو اینجا بنشین و پس از مرگ من عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت و لیکن چون قدرت و جرات دیدن
عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت برو !!!

مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به کوچه ‏اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت: امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته ...

شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از نزدیکان شاه بود، هنگام بیدار شدن شاه اجازه حضور خواست و چون به خدمت پادشاه رسید عرض کرد: اعلیحضرت، می خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را فقط به سبب دیدن یک موضوع، به شاه نشان دهم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست می دهند و مطلب را به خودشان اشتباه می فهمانند ؟!!

شاه عباس با تعجب پرسید: ماجرا چیست؟
شیخ بهایى داستان را تعریف کرد و گفت از آن ساعت تا به حال غیر از افراد خانواده ام، کسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا در محل مصلى گذاشتم، ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف تکرار شده که هر کس می گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت!!! حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!

به دستور شاه مردم در میدان شاه جمع شدند، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بسته شد، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید.

بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد و واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور شاه رسیدند ، هر کدام به ترتیب گفتند : به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید!
دیگرى گفت: خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد.
به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند.

شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش می کرد و عاقبت شاه آنها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت : بروید و مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم می شود شیخ بهایى گناهکار بوده است!
وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت: قبله ی عالم! عقل و شعور مردم را دیدید؟
شاه گفت: آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟
شیخ عرض کرد: به من فرمودید، قاضى القضات شوم.
شاه گفت: بله ولى این موضوع چه ارتباطی به آن دارد؟
شیخ گفت: من چگونه می توانم قاضى القضات شوم با اینکه می دانم مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد،
آن وقت حق گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر می فرمایید ناچار به اطاعتم !
شاه عباس گفت: چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه کرده و می کنم
لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى

مراقب آنچه که میگویید باشید‎

هنگامی که جوان بودم زندگی خانوادگی وحشتناکی داشتم.
تنها به این دلیل به مدرسه میرفتم که بتوانم چند ساعتی از خانه دور باشم
و خودم را میان بچه های دیگر گم کنم. عادت کرده بودم مثل یک سایه، بی سر و صدا
به مدرسه بیایم و به همان شکل به خانه برگردم. هیچ کس توجهی به من نداشت
و من نیز با کسی کاری نداشتم. ترجیح میدادم هیچ توجهی را به خود جلب نکنم
زیرا باور داشتم همه از من بدشان میآید. گرچه در خلوت خود تمنای دیده شدن و توجه را داشتم.

زندگی سایه وار من به همین شکل میگذشت تا اینکه لنی (Lenny )به مدرسه ما آمد.
لنی دبیر ادبیات انگلیسی در دبیرستان ما بود. ۴۲ ساله، با ریش کم پشتی که تمام
صورتش را پوشانده بود و لبخند دلنشینی که همیشه بر لب داشت.
ریز نقش و پر جنب و جوش بود و اصرار داشت او را با نام کوچک صدا کنیم.
برای اولین بار در زندگی ام کسی به من توجه کرد و با من مهربان بود.
برای اولین بار در زندگی ام کسی مرا میدید، لنی!

متاهل بود و یک فرزند داشت. عاشق همسرش بود و معلوم بود که توجهش
به من رنگ دلباختگی ندارد. گاهی پس از پایان ساعت درس در مدرسه میماند
و با هم حرف میزدیم. از اینکه به حرفهایم گوش میداد تعجب میکردم و لذت میبردم
و زمانی که کیف چرمی اش را بر میداشت و میگفت: «خوب بهتر است بروم.»
هرگز لحنش به شکلی نبود که حس کنم از بودن با من خسته شده است.
برخلاف دیگران، به نظر میرسید از بودن با من خوشش میآید. حتا یک بار مرا به خانه اش دعوت کرد.
همسرش برایمان نان خانگی پخته بود و من با شگفتی دیدم که لنی برای فرزند کوچکش
کتاب داستان میخواند. رویداد عجیبی که هرگز در خانواده خودم ندیده بودم!

لنی توانست نظر مرا نسبت به خودم تغییر دهد. او به من گفت که میتوانم یک نویسنده شوم.
گفت نوشته هایم پر از احساس هستند و او از خواندنشان لذت میبرد.
ابتدا باور نکردم. خودم را موجود بی ارزشی میدانستم که کاری از او ساخته نیست
و ایمان داشتم لنی به خاطر تشویق من دروغ میگوید.
اما او یک بار در میان کلاس و در برابر چشمان تمام همکلاسی هایم،
به خاطر متن ادبی که نوشته بودم برایم دست زد و به همه گفت که من میتوانم
یک نویسنده بزرگ شوم. زمانی که به اتاق آموزگاران میرفت دیدم که در راه با سایر
دبیران در مورد من و متنی که نوشته بودم حرف میزند.

همان روز تصمیم گرفتم یک نویسنده شوم، چون لنی این طور میخواست.
اما متاسفانه اغلب میان آنچه که میخواهید و آنچه که واقعا انجام میدهید
سالها فاصله وجود دارد و من زمانی شروع به نوشتن کردم که بیست سال از آن روز میگذشت.

در همان سالی که لنی مرا تحسین کرد، به دلیل مشکلات شدید خانوادگی،
کشیدن سیگار را در پانزده سالگی شروع کردم. سال بعد، هم مشروب میخوردم
و هم مواد مخدر استعمال میکردم. هنوز هم لنی را دوست داشتم
و با اینکه دیگر معلم من نبود او را گاه گاهی میدیدم تا اینکه خبردار شدم
لنی مبتلا به سرطان شده است. از شدت غم داشتم دیوانه میشدم.
به خودم، دنیا و به خدا بد و بیراه میگفتم. نمیدانستم چرا مردی به این خوبی باید
در جوانی از دنیا برود (زمانی که جوان هستیم انتظار داریم دنیا به همان شکلی باشد که ما میخواهیم).
 به دیدنش رفتم. برخلاف آنچه که تصور میکردم با اینکه لاغر و رنگ پریده شده بود،
آرام و خوشرو بود. همان لبخند همیشگی را بر لب داشت و مثل همیشه از دیدن
من خوشحال شد. رفته بودم تا به او دلداری بدهم و به زندگی امیدوارش کنم
اما گریه امانم را برید و نتوانستم هیچ حرفی بزنم. در عوض او بود که مرا دلداری میداد
و میخواست به زندگی امیدوارم کند. از من خواست اعتیاد را ترک کنم و زندگی را دوست بدارم
چون ارزش دوست داشته شدن را دارد.

از خانه اش که بیرون آمدم تصمیم داشتم مانند او زندگی کنم.
دوست داشتم زمانی که هنگام مرگ من نیز فرا میرسد بتوانم مانند لنی
به همین اندازه آرام، صبور و راضی باشم. اما نشد. نتوانستم در برابر مشکلات خانوادهام
دوام بیاورم و تنها چند روز بعد از ملاقاتم با لنی از خانه فرار کردم و به لندن رفتم.

بیست سال گذشت. تمام روزهای این بیست سال را در اعتیاد و فساد غوطه خوردم.
از تمام مردم و از خودم متنفر بودم. هیچ اعتقاد، هیچ باور و هیچ ایمانی را قبول نداشتم.
در زندگی هیچ هدف، هیچ امید و هیچ آیندهای نمیدیدم و زندگی برایم تنها عبور کُند روزها بود.
روزی به طور اتفاقی و برای اینکه از سرما فرار کنم وارد یک گالری نقاشی شدم.
درون گالری یکی از همکلاسیهای قدیمی ام را دیدم. قبل از اینکه بتوانم از دیدش فرار کنم،
مرا دید و به طرفم آمد. هیچ اشتیاقی نداشتم که از شهری که در گذشته در آن
زندگی میکردم برایم حرف بزند اما او آدم پرحرفی بود و از همه کس و همه چیز حرف زد.
تقریبا به حرفهایش گوش نمیدادم تا اینکه نام لنی را در میان حرفهایش شنیدم.
گفت، لنی تنها یک سال پس از فرار من، با زندگی وداع کرده است.
گفت، یک بار همراه با سایر بچهها به دیدن لنی رفته بود. تنها یک هفته قبل از مرگش.
لنی به آنها گفته بود که ایمان دارد من روزی نویسندهی بزرگی خواهم شد.
نویسنده ای که همکلاسی هایم به آشنایی با او افتخار میکنند. برای اینکه نگاه تمسخر آمیز
همکلاسی سابقم بیش از آن آزارم ندهد به سرعت از گالری بیرون آمدم و به آپارتمان کوچک،
کثیف و حقیرم پناه بردم. ساعتها گریه کردم. برای اولین بار احساس کردم لیاقتم
بیش از این زندگی نکبت باری است که برای خودم درست کردهام.
برای اولین بار دعا کردم و از خدا خواستم کمکم کند تا بتوانم همان کسی شوم که لنی انتظار داشت.

قبل از اینکه بتوانم به رویای آموزگارم جامه عمل بپوشانم، دو سال طول کشید
تا توانستم اعتیادم را ترک کنم و خودم را به طور کامل از منجلابی که در آن گرفتار شده بودم نجات دهم.
در تمام این مدت، هر روز این جمله لنی را با خود تکرار میکردم: «روزی نویسنده بزرگی خواهم شد.»

زمانی که برنده جایزه بزرگ ادبی انگلستان شدم، در مصاحبه مطبوعاتی ام
گفتم: «هرگز از قدرت کلمات غافل نشوید. گاه یک جمله ساده میتواند زندگی فردی را
به طور کامل دگرگون کند، میتواند به او زندگی ببخشد و یا زندگی را از او دریغ کند.
خواهش میکنم مراقب آنچه که میگویید باشید!»

داستان زندگی کاترین رایان Catherine Ryan نویسندهی داستانهای کوتاه و برندهی جایزهی بزرگ ادبی انگلستان!


بعد از مرگم

وصیت می‌کنم بعد از مرگم ....


... از بوی گلاب بدم می آید، همون آب معدنی کفایت می کند، نگید این رانی هلو دوست داشت،
سنگ قبرش رو با رانی بشوریمااا،نوچ میشه !

آقایون فامیل، به خاطر من سه متر ریش نذارید!

خانم های فامیل، خواهشا بالای سر قبرم جیغ و داد نکنید،
باور کنید من از همهمه و شلوغی بدم میومد! مردم، گناه که نکردم!

مراسم ختم من آخوند هم نیارید واسه فامیل، دینی کلاس پنجم رو یادآوری کنه!!!

توی درایو E عکس دارم، خوراک اعلامیه، عکس پرسنلی نذاریداا، اونا جلب ترحم نمی کنه!

بعد از مرگم هنوز میت رو زمین مونده هارد کامپیوترم رو بزارید تو ماکروفر!
یا با چکش خردش کنید! یه کاری کنید درایو D بیشتر بترکه!
فلش قرمزرو که پشت کتابام قایم کردمم را هم حتما بسوزونید
اصلا هم نیاز نیست توشو نگاه کنید که چیه من اندک آبرویی داشتم در این خانواده!!!!!
حواستون باشه ....

روی خرما ها پودر نارگیل نریزید، هم شکلش خز میشه، هم بدمزه میشه!
همون گردو بزارید لاش خیلی حال میده!

شایعه کنید قبل مرگش بهش الهام شده بود میمیره!
از اون دیالوگ هاست که مو به تن سیخ می کنه هااا !!

پنج شنبه ها سر خاکم نیاید چه کاریه؟ ترافیکه!

فیس بوکم رو بلاک نکنید، گاهی باهاش پست بدید بیاد بالا جیگر رفیقام کباب شه!

حتی اونائی که مثل نامه ی یک طرفه فقط براشون ایمیل میفرستادم ...
گاها برام ایمیلی بجای فاتحه بفرستید و یادم کنید

روحم شاد و یادم گرامی باد !

ناخدای شجاع

در ایام قدیم یه کشتی باری بود که ناخدای شجاعی داشت.
یک روز دزدان دریایی به کشتی حمله کردند
ناخدا گفت : اون پیراهن قرمز منو بیارید، پیراهن رو پوشید و در کنار ملوانانش مردانه جنگید و دزدان را فراری داد.
از او فلسفه پیراهن قرمز را پرسیدند.
گفت: برای این است که اگر من زخمی شدم و خونریزی کردم، شما نفهمید و روحیه تان را از دست ندهید.
چند بار دیگر هم همین اتفاق افتاد و هر بار دزدان در مصاف با کاپیتان پیراهن قرمز شکست می خوردند.
یک روز دیده بان گفت : 10 تا کشتی دزدان همزمان به ما حمله کرده اند.
همه وحشت کردند یکی دوید تا پیراهن قرمز کاپیتان را بیاورد.
کاپیتان که این دفعه حسابی ترسیده بود گفت: پیراهن قرمز لازم نیست،
اون شلوار قهوه ای منو بیارید !

من و تو اگر به جاي او بوديم آخر داستان چگونه بود؟

من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا

من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت

معلم گفته بود انشا بنويسيد
موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد
تو نوشته بودي علم بهتر است
شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي
او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبيه کرد
بقيه بچه ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم
گاهي به هم گره مي خورند
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت

من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار
توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد
تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن
بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد
او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش
بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد

سال هاي آخر دبيرستان بود
بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده

من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم
تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه
آن را به به کناري انداختي
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه
براي اولين بار بود در زندگي اش
که اين همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتايج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم
تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند

زندگي ادامه دارد
هيچ وقت پايان نمي گيرد

من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!
من , تو , او
هيچگاه در کنار هم نبوديم
هيچگاه يکديگر را نشناختيم


اما من و تو اگر به جاي او بوديم
آخر داستان چگونه بود؟


تف به این شانس

با زیرشلواری ازخونه زدم بیرون هوا سرد بود واسه اینکه سرما کمتر بهم نمود کنه دستامو جمع کردم رو سینه و بدو بدو رفتم سمت بقالی محله که سر خیابون بود اما وقتی رسیدم دیدم بقالی بسته اس با خودم گفتم : تف به این شانس تو راه برگشتن به خونه بارون گرفت اونم باچه شدتی یه نگاه به آسمون که انگار فهمیده بود من با لباس گرم بیرون نیومدم کردم و گفتم : تف به این شانس وقتی رسیدم خونه سریع کلید ماشین و برداشتم تابرم از یه جای دیگه خرید کنم باز با زیرشلواری نشتم تو ماشین و راه افتادم تو راه همینطور که داشتم میرفتم یه مرتبه دختری که حاشیه خیابون داشت راه میرفت تلو تلو خورد و خورد رو زمین منم که همیشه حساس بودم نسبت به خانم هایی که تو خیابون دچار مشکل میشند گفتم :تف به این شانس سریع ماشین و پارک کردم و رفتم سراغش هر چقدرصداش زدم جوابی نداد انگار بیهوش شده بود خوب که نگاهش کردم دیدم خیلی چهره اش جذابه و یه ندایی از درون به من میگفت اگه کمکش نکنی خیلی خری . من که الان درگیر عواطف انسان دوستانه شده بودم گفتم : تف به این شانس از رو زمین بلندش کردم و با زحمت گذاشتمش روصندلی عقب ماشین به هر زحمتی بود سریع رسوندمش به بیمارستان وقتی تو راهروی بیمارستان همراه برانکاردش داشتم راه میرفتم دیدم همه چپ چپ نگاهم میکنند یه نگاه به خودم کردم دیدم با زیرشلواریم و از همه بدتر زیر شلواریم خیسه و چسبیده به تنم و منظره بدی رو به نمایش گذاشته زیر لب گفتم تف به این شانس
سرگرم جواب دادن به سوالات دکتر و پرستارها بودم که سرو کله ی نیرو انتظامی بیمارستان پیدا شد و از من خواستند که تو دفترشون تو بیمارستان بشینم و تکون نخورم وقتی دیدم تو هچل افتادم گفتم : تف به این شانس شروع کردم به توضیح دادن واسه مامور نیرو انتظامی که بابا! به پیر به پیغمبر تصادفی در کار نبوده و اونا هم گوششون بدهکار نبود و منم هر۵ دقیقه یکبار وقتی میدیدم حرفام ثمر بخش نیست میگفتم : تف به این شانس
همینطور که منتظر تو دفتر نیرو انتظامی بیمارستان نشسته بودم دکتر بخش اومد داخل دفتر و به من گفت شما چه نسبتی با این خانم دارید منم گفتم هیچ نسبتی دکتر گفت مریض شما دختر مجردیه که حامله اس و الانم به هوش اومده اینو گفت و منو واسه شناسایی بردند بالای سر اون خانم مامور ازش پرسید شما تصادف کردید اونم با خیلی بی رمقی گفت نه (خیلی خوشحال شدم) بعد مامور ازش پرسید این آقا رو میشناسید و اونم بی رمق گفت آره و ازهوش رفت بلند گفتم تف به این شانس
الان دیگه از اتهام تصادف مبرا شده بودم اما واسه اینکه تکلیف بابای مجهول الهویه بچه مشخص بشه از من آزمایش گرفتند تا ببینند مشخصات من با مشخصات بچه جور در میاد یا نمیاد!
بعد از گذشت یه مدتی که تو دفتر نیرو انتظامی بیمارستان نشسته بودم و داشتم سین جین میشدم دکتر درو باز کرد و اومد تو و گفت آقا : نتایج آزمایش شما نشون میده که بیگناهید چون نتایج آزمایشات نشون میده نه تنها بچه از شما نیست که شما کلاً عقیم هستید و قادر به بچه دار شدن نیستید
و شروع کرد به توضیح دادن که مشکل دقیقاً از کجامه و …
بعد از چند لحظه دیگه هیچ چیز نمیشنیدم و فقط لبای دکترو میدیدم که بین ریش پر فسوری آنکارد شدش تکون میخورد خاطراتم از چند سال قبل شروع به مرور شدن کردند یاد اولین دوست دخترم افتادم که همیشه ی خدا نگران بود که حامله شده و همه چیو بااین نگرانیش کوفتم میکرد ، یاد روزایی که چشمام گرد میشد تا ببینم رنگ بی بی چک دقیقاً چه رنگیه ، یاد روزایی که از پله های آزمایشگاه با هول و ولا بالا رفتم تا نتیجه آزمایش دوست دخترمو بگیرم ، یاد اون ۴ میلیون پولی که همین چند وقت پیش دادم به منشی دفترم تا بره بچه شو سقط کنه ، یاد نصفه شبایی که بند و آب داده بودم و در به در دنبال داروخانه شبانه روزی میگشتم واسه خریدن قرص اچ دی و ال دی ، یاد حرفای زن مطلقه ای که چند سال پیش باهاش بودم و ادعا میکنه بچه آخرش از منه و ازم خرجی میگیره و …
تو کله ام غوغایی بود یه طرف مغزم این چیزا رو بخاطر میاورد و طرف دیگه مغزم پر شده بود از جمله ی: تف به این شانس
با صدای زنگ موبایلم ازفکر و خیال در اومدم – دکتر هنوز داشت توضیح میداد- گوشی رو بر داشتم و بی رمق گفتم : الو خانمم اونطرف خط بود گفت : معلوم هست کدوم قبرستونی رفتی؟ اگه یلالی تلالیت تموم شده یه چی بخر بیا خونه منو سه تا بچه ات گرسنه ایم گوشی از دستم که دیگه نایی واسه نگه داشتنش نداشت افتاد و بی اختیار گفتم : … تُف تو این شانس

یــــک تـسـت روانشناسی‎


یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او رانمی شناخت.
او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است.
او با خود گفت او همان مرد رویایی من است.
و در همان جا عاشق او می شود.
اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند.
چند روز بعد او خواهر خود را می کشد.
به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟


این تست در سال 2005 پس از 2 سال تحقیق در امریکا انجام شده است
اداره کل فدرال امنیت امریکا از تمامی نفراتی که در این تست شرکت کرده بودند (نفرات به صورت رندوم از میان افراد جامعه برای این تست انتخاب شده اند) درخواست کرده است تا با نفراتی که جواب سوال را به صورت صحیح داده اند مراوده نداشته و تمامی نفراتی که جواب صحیح داده اند موظفند هفته ای یک بار در محل های از پیش تعیین شده که از سوی پلیس معرفی شده است خود را به ماموران معرفی نمایند.همچنین با تعبیه تجهیزات الکترونیکی پیشرفته کلیه حرکات این افراد در محدوده ای از پیش تعیین شده این افراد که از سوی پلیس معین شده است (شعاع 50کیلومتری از محل سکونت) کاملا تحت کنترل می باشد.
چرا؟
اداره امنیت آمریکا این تست را برای جانیان و قاتلان سریالی این کشور نیز انجام داد نتیجه این که 100 درصد افراد جانی و قاتلان سریالی به این تست پاسخ صحیح داده اند بنابراین در علم روانشناسی مبحثی به نام psychopath در خصوص این افراد به بحث گذاشته شد نتیجه اینکه تمام نفراتی که پاسخ صحیح داده اند به طور بالقوه امکان تبدیل شدن به جانی و آدم کش سریالی را دارا هستند. بنابراین فصل مشترک این افراد با قاتلان سریالی همان انگیزه قتل و لذت بردن از خونریزی و ادم کشی می باشد.

پاسخ سوال:

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
آن زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید آن مرد را دوباره ببنید

.


چی ، کی رو خوشحال میکنه؟

بهشت یا جهنم !

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند.

چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند


پس ما رو يادت نره


نظر هم فراموش نشه


ایمیلی از طرف خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی ، نگاهت می کردم ؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی
حتی برای چند کلمه ، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد ، از من تشکر کنی.
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی ، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.


وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ایی
وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام ؛ اما تو خیلی مشغول بودی ….

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.
بعد دیدمت که از جا پریدی ، خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی ؛ اما به طرف تلفن دویدی
و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات باخبر شوی.


تمام روز با صبوری منتظر بودم ، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی ، شاید چون خجالت
می کشیدی که با من حرف بزنی ، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار ، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری…

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی ، شام خوردی ؛ و باز هم با من صحبت نکردی.

موقع خواب …، فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آنکه به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی،
به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی ، اشکالی ندارد. احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم ، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور
با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن
دعا ، فکر ، یا گوشه ایی از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب ، من باز هم منتظرت هستم
سراسر پر از عشق تو… به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه ، عیبی ندارد
می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.

روز خوبی داشته باشی …
دوست و دوستدارت: خدا


رقابت سکون ندارد

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند.
 لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست .
 بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.

فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند.
 او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.
به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد.
میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد
 که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند.
یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند.
او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت :
فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.

نکته : رقابت سکون ندارد


تمركز روي راه‌ حل‎ مسئله

هنگامي ‌كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد.
آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون ‌جاذبه كار نمي‌كنند.
(جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح كاغذ نمي‌ريزد.)
براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب‌كردند.
تحقيقات بيش‌از يك دهه طول‌كشيد، 12ميليون دلار صرف شد
و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت،
زير آب كار مي‌كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ سانتيگراد كار مي‌كرد.

روس‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند: آنها از مداد استفاده كردند!

شرح حكايت
اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است.
تمركز روي مشكل(نوشتن در فضا)
يا تمركز روي راه‌حل(نوشتن در فضا با خودكار)


مردونـــــه


ما ""مـــرد"" هستیم!
دستــــانمان از تو زِبرتر و پهن تر است!!!
صورتمان ته ریشى دارد!!!
قلبمان به وسعـــتِ دریــــا!
جـــاىِ گریـــــه كردن به بالكن میرویم و سیـــــگار دود میــــكنیم!!!
ما با همــــان دستان پهن و زبرتورا نوازش میكنیم!!!
با همان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسیم و تو آرامــــ میشوى!!!
آنقــــدر مارا نامــــرد ""نخوان""!!!
آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتش مان را""نسنج""!!!
فقط به ما ""نــــخ بده"" تا زمین و زمان را برایت بدوزیم!!!
فقــــط با ما""روراست باش"" تا دنیا را به پایت بریزیم!!

تلفن همراه و همسر


اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد می‌کنید با همسرتان بر خورد میکردید
اکنون خوشبخترین فردِ دنیا بودید

اگر هر روز شارژش میکردید
باهاش در روز از همه بیشتر صحبت میکردید
پایِ صحبت‌هایش می نشستید
پیغام‌هایش را دریافت میکردید
پول خرجش میکردید
براش زیور آلاتِ تزئینی میخرید
دورش یک محافظ محکم میکشیدید
در نبودش احساسِ کمبود میکردید
حاضر نبودید کسی‌ نزدیکش شود حتی ...
مطالبِ خصوصیتان را به حافظه اش میسپردید
همیشه و همه‌جا همراهتان بود حتی در اوج تنهایی‌
و اگر همیشه... همراهِ اولتان بود
با داشتن یک همسر خوب و مهربان هیچکس تنها نیست

الان هم که گوشی ها تاچی شده، اگر همونقدر که گوشی رو تاچ میکنید همسرتون رو نوازش بکنید کلی خوشبخت می شوید

جوابیه

بسیار زیبا بود ولی یادآوری میکنیم که:

گوشی سر خود حرف نمیزنه
گوشی با یک دکمه خفه میشه
گوشی نمیگه چی بخر چی نخر
گوشی نمیگه چرا دیر اومدی
گوشی میتونه روی سایلنت باشه
اصلا گوشی میتونه خاموش باشه
گوشی نمیگه شب زود بیا بریم خونه مامانم
گوشیو اگه جا بزاری نمیگه چرا منو نبردی
گوشی نمیگه بچه میخوام
گوشی با دوستاش بیرون نمیره
گوشی حداقل شبا زنگ نمی خوره

راستی از همه اینا مهمتر
بیشتر مردم سالی یه بار گوشی عوض می کنن

تفکرات عمیق!

کاشمری : در آرزوی ازدواج

کاج : نمایندگی انتشارات گاج در دوبی

ژنتیک : ژنی که عامل اصلی تیک زدن در انسان می باشد

هشتگرد : ۵

خورشت بامیه : مسئولیت پختن خورشت بر عهده من است

وایمکس : درنگ چرا؟


خراب : نوعی نوشیدنی حاوی تکه های کوچک خر

قمقمه : پَ ن پَ قم هالیووده

شیردان : آنکه شیر خوب را از بد تمیز می دهد

گشتاور: یک سری همسایه نخاله که به هنگام برگزاری مهمانی‌های شبانه پلیس را خبر می کنند.

البرز: عربها به « پرز » گویند

چرا عاقل کند کاری‌:‌ یک ضرب المثل شیرازی.

هردمبیل: جایی که در آن بابت هر چیزی قبض صادر میشود

زنبوردار : کسی که همسر بلوند دارد

غیرتی: هر نوع نوشیدنی به جز چای

قرتی : نوعی چای که با قر و حرکات موزون سرو میشود

پنهانی : قلمی که جای جوهر با عسل مینویسد

مختلف : مرگ مغزی

مورچه خوار : خواهر مورچه. فحشی که موریانه ها به هم می دهند

جدول : کسی که نیاکانش علاف باشند را گویند

کره حیوانی : بیچاره ناشنواست

توله سگ : حاصل تقسیم مساحت سگ بر عرض آن

کته ماست : آن گربه مال ماست

Saturday : روز جهانی ساطور

کراچی : پس تکلیف ناشنوایان چه میشود ؟

سه‌پایه : ۳ تا آدم باحال که همیشه پایه هر حرکتی‌ هستند

یک کلاغ چهل کلاغ : نبردی ناجوانمردانه بین کلاغ‌ها

وانت : اینترنت آزاد و بدون فیلتر

اسلواکی : نرم و خرامان گام برداشتن

نیکوتین : نوجوانی خوش سیرت

نلسون ماندلا: نلسون اون وسط گیر کرده

تهرانی: تیکه های هلوی باقیمانده ته آبمیوه رانی!


چه مشکلی داریم ؟ چی بخوریم ؟


اگر حسابی اعصاب‌تان به هم ریخته، موز بخورید

زمانی که دیدید دکمه‌های لباستان درست بسته نمی‌شوند، بروید سراغ موز. تحقیقات نشان داده یک موز متوسط ۱۰۵ کالری و فقط ۱۴ گرم قند دارد. همین مقدار شما را سیر کرده و قند خون را به شکل ملایمی بالا می‌برد. در ضمن همین موز ۳۰ درصد ویتامین B6 مورد نیاز روزانه را تامین می‌کند. این ویتامین باعث می‌شود مقدار سروتونین تولید شده مغز اندکی افزایش یافته و توان مقابله با شرایط دشوار و اضطرابها را در شما افزایش می‌دهد.


اگر می‌خواهید کلیه تان سنگ نسازد، زرد‌آلود بخورید

هشت عدد زرد‌آلوی خشک حاوی ۲ گرم فیبر و فقط ۳ میلی‌گرم سدیم و ۳۲۵ میلی‌گرم پتاسیم است که همه اینها کمک می‌کنند مواد معدنی در ادرار تجمع پیدا نکرده و از تشکیل سنگهای اگزالات کلسیم جلوگیری شود. این سنگها شایع‌ ترین نوع سنگهای کلیوی هستند. برای در امان ماندن از سنگ کلیه بخصوص اگر سابقه‌اش را دارید بقیه میان وعده‌ها را حذف کنید و برگه زردآلو بخورید.


اگر فشار خون‌تان بالاست، کشمش بخورید

۶۰ عدد کشمش تقریبا می‌شود یک مشت پر که حاوی یک گرم فیبر و ۲۱۲ میلی‌گرم پتاسیم است که هر دو برای کنترل فشار خون بالا در قالب یک رژیم غذایی توصیه می‌شوند. مطالعات متعددی نشان داده که پلی‌فنلهای موجود در مواد‌غذایی مشتق از خانواده انگور مثل همین کشمش و آب انگور در حفظ سلامت قلبی عروقی تاثیر بسزایی دارند که کاهش فشار خون از آن جمله است.


اگر از سروصدای معده رنج می‌برید، ماست بخورید

یک فنجان و نیم ماست طبیعی (کم‌چرب/پروبیوتیک) غذا را به شکل موثری از دستگاه گوارش عبور می‌دهد. از سوی دیگر ماستهای پروبیونیک قابلیت هضم غذا به ویژه لبنیات و حبوبات را در روده‌ها بهبود می‌بخشند. همانطور که می‌دانید این غذاها عامل ایجاد گاز در دستگاه گوارشی هستند و در نتیجه با خوردن ماست از این مزاحمت دور می‌مانید.


اگر بیش از حد سرفه می‌کنید، عسل بخورید

در مطالعه‌ایی که توسط دانشمندان آمریکایی انجام گرفته، مشخص شده ۲ قاشق چای‌ خوری عسل قهوه‌ایی و غلیظ بسیار موثرتر از داروهای بدون نسخه ضد‌سرفه، شدت و دفعات سرفه‌های شدید را در کودکان کاهش می‌دهد. آنتی‌ اکسیدان‌های موجود در عسل و عوامل ضد‌ میکروبی موجود در آن التهاب بافتهای گلو را کاهش داده و بیمار را آرام می‌کند. البته به شرطی که عسل واقعا طبیعی باشد!


اگر همیشه احساس خستگی می‌کنید، فلفل دلمه‌ایی قرمز بخورید

فلفل دلمه‌ایی قرمز غنی از ویتامین C است. مطالعات نشان داده، ویتامین C بهترین ماده برای مقابله با استرس‌ هایی است که به واسطه رادیکالهای آزاد ایجاد می‌شوند. از سوی دیگر ویتامین C در عین برطرف کردن خستگی، نقشی اساسی در سوخت و ساز آهن برعهده دارد که به بدن کمک می‌کند اکسیژن بیشتری وارد جریان خون شود. کمبود اکسیژن یکی از اصلی‌ ترین دلایل خستگی و ضعف بدنی است.


اگر می‌ترسید سرطان معده بگیرید، کلم بخورید

مطالعه‌ایی که در سال ۲۰۰۲ در دانشگاه جانز‌هاپکینز صورت گرفته نشان داده، یک ترکیب بسیار قدرتمند موجود در کلم به نام سولفورافان، هلیکو‌باکتر پیلوری(باکتری عامل زخم معده و روده) را پیش از ورود به دستگاه گوارش تحت‌ تاثیر خود قرار می‌دهد و از کار می‌اندازد و حتی شاید در پیشگیری از ایجاد سرطانهای دستگاه گوارش هم موثر باشد. یک فنجان پر از کلم ۳۴ کالری دارد و ۳ گرم فیبر و ۷۵ درصد از نیاز روزانه به ویتامین C را تامین می‌کند.


اگر مشکل سخت دارید، انجیر بخورید

۴ عدد انجیر خشک ۳ گرم فیبر دارد که باعث تنظیم حرکات روده بزرگ و دفع بهتر می‌شود. خوردن این میوه باعث پیشگیری از عود مجدد هموروئید می‌شود. همچنین این مقدار انجیر ۵ درصد پتاسیم و ۱۰ درصد منگنز مورد نیاز روزانه را تامین می‌کند.


اگر دارای مشکلات شکمی هستید، ریحان بخورید

مطالعات نشان داده، ماده شیمیایی اوژنول موجود در ریحان باعث از بین رفتن و پیشگیری دل درد، حالت تهوع، کرامپ‌های شکمی یا اسهال می‌شود. علت این موضوع از بین رفتن برخی از باکتریها از جمله سالمونلا و لیستریا توسط اوژنول است. اوژنول یک ماده ضد‌اسپاسم است که می‌تواند باعث بهبود کرامپهای شکمی شود. هر طور که دوست دارید ریحان را بخورید.


اگر دچار کم‌خوابی هستید، گوشت بوقلمون بخورید

حدود ۸۵ گرم گوشت بوقلمون تقریبا حاوی کل تریپتوفان مورد نیاز روزانه بدن است. اسید آمینه تریپتوفان ماده‌ایی ضروری است که باعث تولید سروتونین و ملاتونین می‌شود که هر دوی این‌ها باعث تنظیم خواب می‌شوند. مطالعات نشان داده افرادی که از بی‌ خوابی یا کم‌ خوابی رنج می‌برند دچار کمبود تریپتوفان هستند.


اگر می‌خواهید از کسالت دور شوید، ماهی تن بخورید

۸۵ گرم از ماهی تن کنسرو شده حاوی حدود ۸۰۰ میلی‌گرم امگا۳ است. محققان معتقدند، امگا۳ باعث رفع کسالت روحی و پیشگیری از اضطراب و بالارفتن روحیه می‌ شود. اسیدهای چرب موجود در ماهی، توسط متخصصان تغذیه با عنوان درمانی موثر برای افسردگی توصیف شده است. خوردن ماهی تن با مقدار کمی نان تاثیر بهتری دارد چون کربوهیدرات موجود در نان، سروتونین خون را افزایش داده و باعث بهبود روحیه و دور شدن احساس کسالت می‌شود.
اگر همیشه از حالت تهوع رنج می برید، چای زنجبیلی بخورید

مطالعات متعددی نشان داده، یک‌ چهارم قاشق چای‌ خوری پودر زنجبیل، نصف قاشق چای‌ خوری ریشه خرد شده زنجبیل یا یک فنجان چای زنجبیل باعث کاهش حالت تهوع ناشی از بیماری حرکت و حالت تهوع سفر و بارداری می‌شود. محققان هنوز بدرستی نمی‌دانند چه ماده‌ایی در زنجبیل باعث سرکوب حالت تهوع می‌شود اما به‌ هرحال این ماده بی‌خطر بوده و فاقد عوارض جانبی معمول داروهای ضد‌تهوع است.

اگر دچار سوزش معده هستید، چای بابونه بخورید

چای بابونه باعث بهبود التهاب، اسپاسم و گاز دستگاه گوارش می‌شود. ۲ قاشق چای‌ خوری بابونه را به‌ مدت ۲۰ دقیقه در آب جوش دم کنید و کمی که خنک شد میل کنید. برای برطرف شدن این مشکل لازم است چند بار در روز چای بابونه بخورید.


یادگیری در بی شتابی رخ می دهد!

روزی پسری نزد شیوانا آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوی آن ها را اذیت می کند. پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند. به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد. این افسر نامش ”برق آسا” است و آنچنان حرکات رزمی را به سرعت اجرا می کند که حتی قوی ترین رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم می آورند. من چگونه می توانم از خودم و حریم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟!
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه او را سرجایش بنشان!”
پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت:” چه می گوئید؟! او ”برق آسا” است و سریع تر از برق ضربات خود را وارد می سازد. من چگونه می توانم به سرعت به او ضربه بزنم؟!”
شیوانا با همان لحن آرام و مطمئن خود گفت:” او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه سر جایش بنشان! برای تمرین ضربه زنی برق آسا هم فردا نزد من آی تا به تو راه سریع تر جنگیدن را بیاموزم!”
فردای آن روز پسر جوان لباس تمرین رزم به تن کرد و مقابل شیوانا ایستاد. شیوانا از جا برخاست به آهستگی دستانش را بالا برد و با چرخش همزمان بدن و دست و سر و کمر و پاهایش ژست مردی را گرفت که قصد دارد به پسر جوان ضربه بزند. اما نکته اینجا بود که شیوانا حرکت ضربه زنی را با سرعتی فوق العاده کم و تقریبا صفر انجام داد. یک ضربه شیوانا به صورت پسر نزدیک یک ساعت طول کشید. پسر جوان ابتدا مات و مبهوت به این بازی آهسته شیوانا خیره شد و سپس با بی تفاوتی در گوشه ای نشست. یک ساعت بعد وقتی نمایش ضربه زنی شیوانا به اتمام رسید. شیوانا از پسر خواست تا با سرعتی بسیار کمتر از او همان ضربه را اجرا کند.
پسر با اعتراض فریاد زد که حریف او سریع ترین مبارز سرزمین امپراتور است. آن وقت شیوانا با این حرکات آهسته و لاک پشت وار می خواهد روش مبارزه با برق آسا را آموزش دهد؟!؟ اما شیوانا با اطمینان به پسر گفت که این تنها راه مبارزه است و او چاره ای جز اطاعت را ندارد.”
پسر به ناچار حرکات رزمی را با سرعتی فوق العاده کم اجرا نمود.
یک حرکت چرخیدن که در حالت عادی در کسری از ثانیه قابل انجام بود به دستور شیوانا در دو ساعت انجام شد. روزهای بعد نیز شیوانا حرکات جدید را با همین شکل یعنی اجرای حرکات چند ثانیه ای در چند ساعت آموزش داد. سرانجام روز مبارزه فرا رسید. پسر جوان مقابل افسر امپراتور ایستاد و از او خواست تا دست از سر خانواده اش بردارد. افسر امپراتور خشمگین بدون هیچ توضیحی دست به شمشیر برد و به سوی پسر جوان حمله کرد. اما در مقابل چشمان حیرت زده سربازان و ساکنین دهکده پسر جوان با سرعتی باور نکردنی سر و صورت افسر را زیر ضربات خود گرفت و در یک چشم به هم زدن برق آسا را بر زمین کوبید.
همه حیرت کردند و افسر امپراتور ترسان و شرم زده از دهکده گریخت. پسر جوان نزد شیوانا آمد و از او راز سرعت بالای خود را پرسید. او به شیوانا گفت:” ای استاد بزرگ! من که تمام حرکات را آهسته اجرا کردم چگونه بود که هنگام رزم واقعی این قدر سریع عمل کردم؟”
شیوانا خندید و گفت:” تک تک اجزای وجود تو در تمرینات آهسته تمام جزئیات فرم های مبارزه را ثبت کردند و با فرصت کافی ریزه کاری های تک تک حرکات را برای خود تحلیل کردند. به این ترتیب هنگام رزم واقعی بدن تو فارغ از همه چیز دقیقا می دانست چه حرکتی را به چه شکل درستی باید انجام دهد و به طور خودکار آن حرکت را با حداکثر سرعت اجرا کرد. در واقع سرعت اجرای حرکات تو به خاطر تمرین آهسته آن بود. هرچه تمرین آهسته تر باشد سرعت اجرا در شرایط واقعی بیشتر است. در زندگی هم اگر می خواهی بهترین باشی باید عجله و شتاب را کنار بگذاری و تمام حرکات را ابتدا به صورت آهسته مسلط شوی. فقط با صبر و حوصله و سرعت پایین است که می توان به سریع ترین و پیچیده ترین امور زندگی مسلط شد. راز موفقیت آنها که سریع ترین هستند همین است. تمرین در سرعت پایین. به همین سادگی!”


گوگل یک وسیله سرگرمی تولید می کند

گوگل را واقعا می شود جزو برندهای سرآمد در میان برندهایی دانست که به قول معروف ، یک شبه ره صد ساله رفته اند و نامی ماندگار در ذهن همه شده اند.

این همه که می گوییم در مقیاس جهانی است. جالب این جاست که گوگل به این موفقیت عجیب و غریبی هم که طی این سال ها به دست آورده است ، راضی نیست و حالا در تکنولوژی تلفن های همراه و تبلت و حتی تلویزیون ، حرف هایی برای گفتن دارد.

بررسی موفقیتهای این برند از این جهت مهم است که می تواند به عنوان الگویی تجاری ، موردتوجه مدیران و بازرگانان جوان کشورمان قرار بگیرد. همان هایی که هر روز بیش از دیروز اهمیت حضور در فضای مجازی را درک می کنند و در اندیشه گسترش کسب و کار بومی خود به فضای نت هستند. اگر دنبال بازاریابی موفق اینترنتی هستند این پرونده واقعا به دردتان می خورد.

همه فن حریف
شرکت گوگل یک شرکت فعال در عرصه جستجوی اینترنتی و تکنولوژی تبلیغات است که در تاریخ ۴ سپتامبر سال ۱۹۹۸ (۱۳۷۷) تاسیس شد. به گزارش برترین ها این شرکت در عین حال در زمینه عکس، اخبار ، نقشه ها ، ویدئوها و برنامه هایی که از سوی خود گوگل ساخته شده اند ، هم فعالیت می کند. گوگل پربیننده ترین سایت اینترنتی دنیاست و به حدی در سراسر دنیا محبوب است که در زبان انگلیسی حتی فعل to google به معنای جست و جو در اینترنت هم به وجود آمده است.

این فعل هم چنین در زبانهای دیگر دنیا هم معادله های مشابهی پیدا کرده است. یکی از ویژگی های خاص گوگل این است که این سایت در تاریخهای مشخصی ، شکل لوگوی اصلی خود را به مناسبت رویدادی که در آن تاریخ رخ داده ، تغییر می دهد. لوگوی گوگل در این شرایط doodle نامیده می شود.

شرکت گوگل توسط لری پیج و سرگئی برین تاسیس شد که در دانشگاه استنفورد به عنوان داوطلب phd حضور داشتند و به آن ها لقب پسران گوگل اطلاق شده است. به گزارش برترین ها اولین فروش سهام گوگل در سال ۲۰۰۴ صورت گرفت. البته پیج ، برین و اریک اشمیت قرار گذاشته اند که تا سال ۲۰۲۴ میلادی کنار هم مدیریت گوگل را عهده دار باشند. مقر شرکت گوگل از سال ۲۰۰۶ تاکنون در ماونتین ویو کالیفرنیاست. این شرکت هدف اصلی خود را از ابتدا سازماندهی اطلاعات جهانی و امکان دسترسی ساده عموم به این اطلاعات عنوان کرده بود. گوگل روزانه بیش از یک میلیارد درخواست جستجو دارد.

دلیل رشد سریع گوگل ، محصولات زنجیره ایی و شریک شدن با شرکت های دیگر بود. شرکت گوگل سرویس هایی همچون ایمیل جی میل و شبکه های اجتماعی اورکات و گوگل پلاس را شامل می شود و برنامه هایی همچون مرورگر وب گوگل کروم، ویرایشگر تصویر پیکاسا و سیستم پیام رسانی فوری گوگل تاک به کاربران خود پیشنهاد می دهد.

این شرکت روی سیستم عامل موبایل اندروید نظارت دارد. گوگل به عنوان دومین برند با ارزش دنیا از سوی برندز معرفی شده و البته شیوه تجارت این شرکت و خدمات آن، انتقادهایی درمورد عدم رعایت حفظ حریم خصوصی، کپی رایت و سانسور را به گوگل وارد کرده است.

تاریخ شکل گیری ایده گوگل
در ژانویه سال ۱۹۹۶ لری پیج و سرگئی برین دانشجویان دانشگاه استنفورد فرضیه ایی را توسعه بخشیدند که براساس آن یک موتور جستجوگر مبتنی بر آنالیز ریاضی رابطه میان سایت های اینترنتی می توانست نتایج بهتری نسبت به تکنیکهای استفاده شده قبلی ارائه دهد. آن ها با این باور که صفحات مربوطه با تعداد لینک های بیشتر می توانستند از اهمیت بیشتری برخوردار باشند ، تصمیم به توسعه بخشیدن تئوری خود گرفته و پایه های ساخت یک موتور جست و جوی اینترنتی را بنا کردند.

گوگل درواقع پروژه تحقیقاتی این دو تحت عنوان Back Rub بود. البته این موتور جستجوگر ابتدا با دامنه google.stanford.edu استفاده می شد و در سال ۱۹۹۷ با دامنه google.com ثبت شد و این شرکت یک سال بعد در سپتامبر سال ۱۹۹۸ تاسیس شد. به گزارش برترین ها اولین دفتر کار گوگل در گاراژ خانه سوزان وژکیکی در منلوپارک ، کالیفرنیا قرار داشت. در تاریخ هفتم ماه می سال ۲۰۱۰ میلادی گوگل با آپدیت های مهمی در مورد نمای گرافیکی و بهترشدن و کارایی های بیشتر رو به رو شد که این بزرگترین به روزشدن انجام شده در تاریخ گوگل به شمار می رفت.

تبلیغات
۹۹ درصد از درآمدهای گوگل ناشی از برنامه های تبلیغاتی این شرکت است. تنها در سال ۲۰۰۶ این شرکت ۱۰/۴۹۲ میلیارد دلار از مجموع تبلیغات خود درآمد داشت. گوگل نوآوری های متعددی در عرصه تبلیغات اینترنتی داشته که این شرکت را در بازار تبلیغات به یکی از بزرگ ترین شرکت ها تبدیل کرده است.

این شرکت از ادسنس و دابل کلیک هم برای تبلیغاتش استفاده می کند. اد سنس با هدف درآمدزایی از طریق اینترنت در سال ۲۰۰۳ توسط گوگل به وجود آمده به گونه ایی است که اگر از یک پایگاه اینترنتی روزانه بیش از ۱۰ هزار نفر دیدن کنند، می توان در روز دستکم ۱۰ دلار درآمد کسب کرد.

هر کلیک بین ۰/۱ تا ۱۰ دلار قیمت دارد. دابل کلیک را گوگل در سال ۲۰۰۷ با ۳/۱ میلیارد دلار خرید که بزرگ ترین خرید تاریخ گوگل به شمار می رفت. تبلیغات در این پایشگاه در کنار محتوایی که ارتباط نزدیکی به آن دارند، قرار می گیرند. اولین تعدیل نیروی مهم گوگل با اخراج ۳۰۰ نفر از کارمندان دابل کلیک صورت گرفت که یک چهارم کارمندان این شرکت در آمریکا را شامل می شدند.

سرمایه و پیشنهاد عمومی سازی اولیه
نخستین بودجه ایی که برای گوگل زمانی که هنوز این شرکت ثبت نشده بود، اختصاص یافت توسط اندی بکتولشیم موسس سن مایکروسیستمز و به مبلغ ۱۰۰ هزار دلار بود. سال ۱۹۹۹ برین و پیج پیشنهاد فروش گوگل را به مدیرعامل اکسایت جرج بل به مبلغ یک میلیون دلار ارائه کردند ولی این پیشنهاد از سوی بل رد شد و او ۷۵۰ هزار دلار را به برین و پیج پیشنهاد داد. در همان سال سرمایه ایی حدود ۲۵ میلیون دلار برای گوگل اعلام شد.  {-100-}

اولین پیشنهاد عمومی سازی IPO گوگل در سال ۲۰۰۴ مطرح شد. سهام گوگل به شکل مزایده آن لاین با استفاده از سیستمی که مورگان استنلی و کردیت سوئیس ساخته بودند، به فروش رسید و سرمایه ایی بیش از ۲۳ میلیارد دلار نصیب گوگل کرد. سهام بعد از IPO عملکرد خوبی داشت و در سال ۲۰۰۷ به ۷۰۰ دلار برای هر سهم رسید که عمده آن بابت فروش بالا و تبلیغات اینترنتی بود. این شرکت هم اکنون در فهرست بورس نزدک با نام GOOG و در بورس فرانکفورت با نام HHQ۱ حضور دارد.

خرید موتورولا
در پانزدهم آگوست سال ۲۰۱۱ گوگل اعلام کرد که قصد خریداری بخش تلفن های همراه شرکت موتورولا تحت نام موتورولا موبیلیتی را دارد. این شرکت برای خرید سهام موتورولا مبلغ ۵/۱۲ میلیارد دلار به صورت نقد پرداخت کرد و بدین ترتیب مالکیت شرکت موتورولا موبیلیتی به گوگل واگذار شد.

در پی این اقدام شرکت گوگل صاحب ۱۹ هزار کارمند جدید شد. گوگل با خرید موتورولا در جهت تقویت سیستم عامل اندروید و رقابت با شرکت هایی نظیر مایکروسافت و اپل گام خواهد برداشت. موتورولا حق امتیاز سیستم عامل اندروید را در اختیار دارد. اچ.تی.سی و سامسونگ هم از همین سیستم عامل در تلفن های خود استفاده می کنند. البته گوگل به صورت جداگانه شرکت موتورولا موبیلیتی را کنترل خواهد کرد.

شرکت های خریداری شده و همکاری ها
از سال ۲۰۰۱ تاکنون شرکت گوگل کمپانی های زیادی را خریداری کرده است. به گزارش برترین ها سال ۲۰۰۴ این شرکت ، کیهول را خرید. شرکت اولیه محصولی تولید کرد که مشاهده گر زمین نام داشت و تصویری سه بعدی از کره زمین ارائه می کرد. گوگل نام این سرویس را به گوگل ارث در سال ۲۰۰۵ تغییر داد. دو سال بعد ، گوگل شرکت یوتیوب ویدئوهای آن لاین را به مبلغ ۱/۶۵ میلیارد دلار در سهام خرید.

سال ۲۰۰۷ گوگل با ۳/۱ میلیارد دلار دابل کلیک را خرید. در اواخر همان سال گرندسنترال را به مبلغ ۵۰ میلیون دلار خریداری کرد. این سایت سال بعد به گوگل وویس تغییر نام داد. سال ۲۰۰۹ گوگل اولین کمپانی عمومی خود را که یک شرکت ویدئویی نرم افزاری به نام Technologies On۲ را با ۱۰۶/۵میلیون دلار خرید. گوگل هم چنین آردوارک یک شرکت شبکه اجتماعی را با ۵۰ میلیون دلار خرید و در سال ۲۰۱۰ هم آگنیلوکس را خریداری کرد.

گوگل در سال ۲۰۰۵ همکاری با سان مایکروسیستمز را شروع کرد تا دو شرکت در تبادل تکنولوژی با یکدیگر فعالیت کنند. سپس گوگل با ای.او.ال و تایم وارنر هم همکاری کرد. این شرکت با مایکروسافت، نوکیا و اریکسون هم همکاری های مشترکی داشته است. در سال ۲۰۱۰ گوگل انرژی اولین سرمایه گذاری خود را روی انرژی پروژه های قابل بازیافت با ۳۸/۸ میلیون دلار در دو کارخانه بادی در داکوتا شمالی انجام داد.

موتور جستجوگر
میلیاردها صفحه وب در فهرست جستجوی گوگل هستند تا کاربران موضوعات دلخواه خود را با استفاده از کلمات کلیدی در آن جستجو کنند. جستجوگر گوگل ، محبوب ترین سرویس این شرکت است. در نوامبر ۲۰۰۹ گوگل ۶۵ درصد از سهم بازار موتور جستجوی برتر در آمریکا را در اختیار داشت. گوگل از این طریق روزانه صدها میلیون دلار درآمدزایی دارد. ترتیب قرارگرفتن نتایج جستجوی گوگل بستگی به عاملی به نامنر تبه صفحه دارد.

گوگل بابت هر جستجویی که روی این سایت انجام می شود، ۱۲ سنت درآمد دارد و از کلیک روی آگهی ها هم ۶۲ سنت سود می کند. به طور متوسط درآمد گوگل از هر کاربر جستجوگرش ۷ دلار است. درآمد خالص گوگل در سال ۲۰۰۹ حدود ۶/۵ میلیارد دلار بوده است.

البته هرازگاهی به موتور جستجوگر گوگل انتقادهایی وارد شده است. ازجمله سرویس های دیگر انتقاد برانگیز گوگل ، گوگل باکس بود. گوگل کتاب ها را اسکن و آپلود و نسخه کامل کتاب های مجاز را به موتور جست و جوی جدید خود اضافه کرد ولی انجمن نویسندگان آمریکا علیه این سرویس گوگل شکایت کرد. اگرچه گوگل مدعی شد که این اقدام با قوانین کپی رایت تناقض ندارد. سال ۲۰۱۰ گوگل جست و جوی تصاویر خود را هم به روز کرد و این امکان را برای کاربرانش فراهم کرد تا با حرکت دادن موس روی تصاویر، آنها را کمی بزرگ تر ببینند.

گوگل پلکس
ساختمان اصلی گوگل در ماونتین ویو کالیفرنیا واقع شده و گوگل پلکس نام دارد. گوگل پلکس از دو واژه گوگل و کامپلکس ساخته شده و به اجتماعی زیاد از ساختمان های گوگل اشاره دارد. در سالن ورودی این ساختمان یک پیانو ، تعدادی سرور قدیمی و نمونه های تحقیقاتی یک پروژه روی دیوار به چشم می خورند.

در تالار ورودی هم توپ های ورزشی و دوچرخه ها دیده می شوند. کارمندان شرکت گوگل می توانند در قسمت های تفریحی این شرکت که مجهز به رختکن ، لباسشویی و خشک کن ، اتاق ماساژ ، بازی های ویدئویی ، فوتبال دستی ، پیانو ، میز بیلیارد و پینگ پنگ است ، به امکانات موجود دسترسی داشته باشند.

غذای رایگان هم به صورت ۲۴ ساعته در اختیار کارمندان است. در سال ۲۰۰۶ گوگل به دفتر ۲۸۹۰۰ متر مربعی خود در خیابان هشتم منهتن، نیویورک سیتی منتقل شد. انی دفتر اختصاصی برای گوگل ساخته شده و در حال حاضر هم بزرگترین تیم تبلیغاتی گوگل در آن استقرار دارند.

این ساختمان ۱۰ میلیون دلار در سال به عنوان کرایه برای گوگل هزینه داشته و شباهت زیادی در طراحی با مقر اصلی گوگل در ماونتین ویو دارد. در نوامبر ۲۰۰۶ گوگل زمین کارنگی ملون در پیتسبورگ را هم افتتاح کرد تا امروز مربوط به خرید و فروش و تبلیغات و برنامه هایی برای تلفن های هوشمند را در آن جا انجام دهد. گوگل در سراسر دنیا دارد و در ایالات متحده در شهرهای آتلانتا، اوستین، بولدر، سن فرانسیسکو، سیاتل و واشنگتن دفتر دارد.

ابزارهای تولیدی و جی میل
علاوه بر سرویس اینترنتی جستجوگر استاندار د، گوگل طی سال های اخیر ابزار تولیدات زیادی داشته است. نسخه آزمایشی جی میل ، سرویس وب میل رایگان گوگل در سال ۲۰۰۴ راه اندازی شد. هر کاربر می توانست با دریافت دعوت نامه از کاربری دیگر که حساب جی میل داشت صاحب جی میل می شود و از خدمات این ایمیل استفاده کند. در سال ۲۰۰۷ استفاده از این سرویس برای عموم آزاد اعلام شد. سرویس جی میل در سال ۲۰۰۹ به روز شد و از حالت آزمایشی بیرون آمد.

در آن زمان جی میل به طور ماهانه ۱۴۶ میلیون کاربر داشت. این سرویس اولین سرویس ایمیل آن لاین بود که یک گیگابایت فضا به کاربرانش می داد و اولین سرویسی بود که ایمیل های رد و بدل شده بین دو نفر را به صورت پشت سر هم همچون یک فوروم نشان می داد. به گزارش برترین ها سرویس جی میل هم اکنون بیش از ۷۴۰۰ مگابات فضای آزاد با یک فضای اضافه از رنج ۲۰ گیگابایت در سال به کاربرانش ارائه می دهد. برنامه نویسان سرویس جی میل را به خاطر پیشگام بودن در استفاده از ای جکس ، (تکنیکی در برنامه نویسی که به کاربران اجازه می دهد محتویات یک صفحه وب را بدون دوباره نوسازی آن مشاهده کنند) می شناسند.

ازجمله انتقادهای وارده به جی میل امکان افشای داده های کاربران است. اگرچه گوگل مدعی است که ایمیل هایی که با جی میل ارسال می شوند، هرگز توسط اشخاص دیگری قابل خواندن نیستند. گوگل داکس هم یکی دیگر از ابزارهای مفید آن لاین گوگل است که به کاربران این امکان را می دهد که اسناد را به صورت آن لاین در محیطی نه چندان غیرمتفاوت با مایکروسافت ورد ایجاد یا ویرایش کنند. این سرویس در ابتدا Writely نام داشت اما گوگل در سال ۲۰۰۶ آن را خریداری کرد. البته در آن زمان استفاده از گوگل داکس مثل جی میل فقط با داشتن دعوتنامه ممکن بود.

سیستم عامل کروم
کروم سیستم عاملی آزاد است که در ابتدا برای لپ تاپ های ارزان و براساس پردازش ابری طراحی شده بود. در این سیستم عامل تمام برنامه ها از طریق مرورگر کروم اجرا و اطلاعات کاربران هم روی سروس گوگل نصب می شود. گوگل کروم یک مرورگر وب آزاد و رایگان است که سپتامبر سال ۲۰۰۸ بر پایه پروژه کرومیوم ارائه شد. ابتدا نسخه آزمایشی گوگل کروم برای کاربران سیستم عامل ویندوز در ۱۰۰ کشور عرضه شد و گوگل اعلام کرد که در آینده نسخه های دیگری برای مکینتاش و لینوکس ارائه خواهد شد.

نقشه های معروف گوگل
گوگل ترانسلیت یکی از سرورهای جانبی خدمات ترجمه ایی است که ترجمه بین ۳۵ زبان مختلف دنیا را انجام می دهد. گوگل سرویس اخبار خود را در سال ۲۰۰۲ راه انداخت. در سال ۲۰۰۶ گوگل پیشنهادی مبنی بر دسترسی به سرویس رایگان وایرلس در شهر سن فرانسیسکو و با سرویس اینترنتی ارث لینک ارائه کرد که با مخالفت شرکت هایی نظیر ورایزن و کامکست رو به رو شد. شرکت گوگل هم اکنون امکان استفاده رایگان از وایرلس را در ماونتن ویو کالیفرنیا فراهم کرده است.

یوتیوب توسط چاد مردیث هرلی، استیون چن و جاود کریم کارمندان شرکت pay pal در فوریه سال ۲۰۰۵ ثبت و شش ماه بعد به طور رسمی افتتاح شد. در پی موفقیت یوتیوب، یعنی پایگاهی اینترنتی که امکان تماشای ویدئوهای مختلف را به صورت آنلاین فراهم می کند، گوگل این شرکت را خریداری کرد.

محصولات دیگر
در سال ۲۰۰۷، گوگل برنامه ریزی تولید موبایل های این شرکت را به عنوان رقیب اصلی اپل ، آیفون اعلام کرد. این پروژه اندروید نام داشت که یک دستگاه تلفن نبود بلکه یک سیستم عامل برای دستگاه های موبایل به شمار می رفت. سال ۲۰۱۰ ، به گوگل یک تلفن اندروید تحت نام شرکت گوگل به نام نکسوس وان را روانه بازار کرد. محصولاتی نظیر گوگل ویو ، گوگل کروم یک مرورگر اینترنتی که در سال ۲۰۰۸ راه اندازی شد و سرانجام در سال ۲۰۱۱ گوگل والت که یک اپلیکیشن موبایل برای پرداخت های وایرلسی است.

در ژوئن ۲۰۱۱ گوگل سرویس شبکه اجتماعی گوگل پلاس را معرفی کرد. در جولای همین سال شرکت گوگل اعلام کرد که گوگل پلاس به مرز ۱۰ میلیون کاربر تن ها بعد از ۲ هفته بعد از راه اندازی رسیده و بعد از چهار هفته تعداد کاربران گوگل پلاس به ۲۵ میلیون نفر رسید.

کارمندان و مدیران
عملکرد سهام گوگل بعد از پیشنهاد عمومی اولیه این شرکت پاداش بزرگی برای کارمندان قدیمی گوگل به شمار می رفت. بعد از IPO ، موسسان این شرکت و اریک اشمیت مدیرعامل آن خواهان کاهش حقوقشان به یک میلیون دلار شدند. پیشنهادهای بعدی آنها برای افزایش حقوق خود دادند توسط کمپانی مورد قبول قرار نگرفت چون آنها در این مدت از سهام گوگل هم سود برده بودند. تا قبل از سال ۲۰۰۴ اشمیت ۲۵۰ هزار دلار در سال و پیج و برین هرکدام ۱۵۰ هزار دلار در سال درآمد داشتند.

در سال ۲۰۰۷ و اوایل سال ۲۰۰۸ چندین مدیر اجرایی درجه یک از گوگل جدا شدند و به سایت فیس بوک رفتند. در آوریل سال ۲۰۰۱ لری پیج مدیرعامل گوگل و اریک اشمیت مدیر اجرایی گوگل شدند. شرکت گوگل یک تکنیک تشویقی و ترغیب تحت عنوان استراحت ابتکاری ایجاد کرده که در آن مهندسان ۲۰ درصد از زمان کار خود را به پروژه هایی که به آن ها علاقه دارند ، اختصاص می دهند. بخشی از سرویس های جدید گوگل هم چون جی میل ، گوگل نیوز ، اورکات و ادسنس از همین ایده به وجود آمده اند. گوگل در حال حاضر توسط لری پیج ، اریک اشمیت و سرگئی برین اداره می شود. اشمیت مدیر اجرایی و برین مدیر تکنولوژی و پیج هم مدیرعامل و مدیر بخش محصولات گوگل هستند.

سیستم عامل اندروید
محبوبیت گوگل از سال ۲۰۰۷ با راه اندازی سیستم عامل مخصوص تلفن های همراه این شرکت به نام اندروید بیشتر شده و شرکت های مختلف تلفن های زیادی را براساس این سیستم عامل طراحی کردند. اندروید بر پایه هسته لینوکس ساخته شده و هم اکنون بیش از ۱۵۰ میلیون دستگاه اندرویدی در سراسر جهان وجود دارد که روزانه ۵۵۰ هزار دستگاه به این تعداد اضافه می شود.

در ژانویه ۲۰۱۰ گوگل تلفن همراه خود با سیستم عامل اندروید به نام نکسوس وان را عرضه کرد که سخت افزار آن را اچ تی سی ساخته بود. سخت افزار نکسوس اس گوشی تلفن همراه بعدی این شرکت توسط سامسونگ با نظارت اندروید گوگل ساخته شد.

منبع : ایرانویج


داستان یه دکتر معمولی

این داستان یک دکتر است. دکتر داستان ما در حال حاضر در استرالیا زندگی می کند. زندگی بسیار مرفهی دارد، زندگی که هیچ یک از همکلاسی هایش حتی خواب آن را هم نمی دیدند.

همه ما می خواهیم در زندگی به بالاترین چیزها دست یابیم. در هر کلاس می خواهیم شاگرد اول باشیم ، گران ترین لباس های بازار را بخریم ، کفشهایمان جزء کفش های تک باشد، بلندترین و گرانترین اتومبیل شهر را می خواهیم ، می خواهیم با زیباترین و خوشگل ترین دختر شهر ازدواج کنیم ، دوست داریم بچه هایمان از زیباترین و بهترین بچه های مدرسه خود باشند. می خواهیم بهترین پست ها را داشته باشیم ، دلمان می خواهد اگر کاری را شروع کردیم ، یک شبه به اوج برسیم و همه ما را به عنوان الگوی «موفقیت» بشناسند.

اما دکتر داستان ما روحیه اش با این قیاس ها سازگار نبود و در این راستا در کل انسانِ کاملا متفاوتی بود.

او می خواست یک زندگی معمولی داشته باشد و جالب اینکه در هیچ امتحانی قصد نداشت رتبه اول را کسب کند.

هنگامیکه همکلاسی هایش تمام شب مشغول حفظ کتاب و جزوه بودند، یا در حال جا کردن خود در دل اساتید برای گرفتن نمره ایی بالاتر، او تنها ۲ یا ۳ ساعت مطالعه می کرد و سپس بدون هیچ استرسی به خواب عمیقی فرو می رفت و عقیده داشت که نمی تواند برای چند نمره اضافی خواب خود را فدا کند.

همکلاسی هایش ساده زیستی و معمولی بودن او را مورد تمسخر می گرفتند و او را احمق می نامیدن ، اما دکتر راضی و خوشحال بود. با نمره ایی متوسط MBBS (پزشکی عمومی در کشورهای هند و پاکستان) خود را گرفت.

تمام همکلاسی هایش بعد از اخذ مدرک پزشکی عمومی ، تلاش خود را چند برابر کردند تا بتوانند تخصص خود را بگیرند و جزء بهترین های جامعه باشند ولی دکتر تصمیم گرفت درس خواندن را متوقف کند و در یک بیمارستان کوچک به عنوان دکتر شیفت شروع به کار کرد. دوستان او بعد از کار در شیفت صبح به کلینیک های خصوصی می رفتند و ناهار خود را با عجله به اتمام می رساندند تا مریض های بیشتری را ویزیت نمایند و شب ها نیز مشغول خواندن جزوه های تخصصی خود بودند.

اما دکتر بعد از برگشت از بیمارستان با آرامش کامل ناهار می خورد ، کمی استراحت می کرد و عصر هنگام به پیاده روی می رفت ، تلویزیون نگاه می کرد ، کتاب می خواند ، موسیقی گوش می کرد ، به دیدن دوستان و آشنایان خود می رفت ، و اگر مریضی به در خانه او مراجعه می کرد بدون هیچ شکایتی به صورت رایگان او را معالجه می کرد. او به فکر افزایش درآمد خود نبود و با همان حقوق اندک تلاش می کرد از زندگی لذت ببرد. خانه کوچکی کرایه کرد ، کولر گازی هم وصل نکرد. یخچال کوچکی برای آشپزخانه کوچکش خرید و با موتور به سرکار رفت. در این هنگام پدر و مادرش از او خواستند ازدواج کند.

دکتر در این باره نیز معمولی رفتار کرد. هنگامی که تمامی دوستانش به دنبال زیباترین ، پولدارترین و خانواده دارترین دختران می گشتند ، دکتر با دختری معمولی از خانواده ایی ساده و متوسط ازدواج نمود. با هم به خانه کوچک خود رفتند و با شادی به زندگی ادامه دادند. بعد از چند سالی بچه ها هم وارد زندگی دکتر شدند. بچه هایی بسیار عادی.

دکتر به جای ثبت نام بچه های خود در گرانترین مدارس خصوصی ، آن ها را در مدرسه دولتی محله خود ثبت نام کرد. دکتر هیچ گاه از آنها نمی خواست که شاگرد اول مدرسه شوند و به آنها فهماند که درس خود را در حد نیاز فرا گیرند و قبول شوند. بچه ها هم با نمرهای متوسط کلاس ها را قبول می شدند و از شیوه زندگی خود لذت می بردند. از مدرسه برمی گشتند ، در کنار پدر و مادر خود ناهار می خوردند ، کمی استراحت می کردند ، سپس درس می خواندند ، عصر هم بازی می کردند و شب قبل از خواب به همراه پدر خود به پیاده روی می رفتند.

اما زندگی دکتر اینگونه به پایان نرسید. پیچ کوچکی در جاده زندگی دکتر به وجود آمد. تصمیم گرفت از کشورش خارج شود و به کشور دیگری مهاجرت کند. دوستان دکتر هم در تلاش بودند تا مهاجرت کنند و در کشورهای جهان اول به بهترین ها برسند. لذا روزها را در صف های بلند سفارتخانه های آمریکا، بریتانیا و استرالیا می گذراندند و مدام به دنبال آشنایی بودند تا چند روز زودتر از بقیه به آرزوهای شان برسند. اما دکتر کشوری بسیار معمولی را انتخاب نمود که هیچ گونه صفی در سفارتخانه های آن وجود نداشت. او به کشور مالدیو رفت و در بیمارستانی مشغول به کار شد.

خانه ساده ایی کرایه کرد و همسر و بچه هایش را به آنجا برد. دوچرخه ایی برای خود و بچه هایش خرید و بعد از اتمار کار به همراه خانواده از مناظر زیبای مالدیو لذت می بردند. آخر هفته ها به مسافرت می رفتند و دوستان فراوانی پیدا کردند. تا اینکه دکتر روزی اطلاعیه ایی در روزنامه دید که در آن سازمان بهداشت جهانی (WHO) از چند دکتر عمومی ، بدون مدرک تخصص و با تجربه چند ساله خواسته بود تا به یکی از روستاهای دور افتاده در استرالیا رفته و در بیمارستانی مشغول به کار شوند. دکتر برای این شغل اقدام نمود و به استرالیا مهاجرت کرد.

دولت خانه ایی در روستا به او داد و او در بیمارستان مشغول به کار شد. بعد از چند سال به خاطر حسن برخورد و حس نوع دوستی و پشتکارش به ریاست بیمارستان رسید. دولت ۲۰۰۰ متر زمین زراعی به او اختصاص داد و دکتر نیز به کمک فرزندان معمولی خود آنجا را به مزرعه ایی آباد تبدیل نمود. در حال حاضر او در خانه ای با ۵۰۰۰ متر مربع مساحت زندگی می کند و جگوار خود را در کنار پورشه همسرش در پارکینگ اختصاصی شان نگه می دارد و بچه ها و همسر معمولی او در کنارش هستند …

می خواهم بگویم علاوه بر بهترین شدن ، اولین رتبه را کسب کردن ، شاگرد اول شدن ، پولدارترین شدن ، راه دیگر و صد البته بهتری هم در زندگی وجود دارد و آن چیزی نیست جز راه اعتدال و معمولی

این همان راهی است که تمام شادی در آن وجود دارد.
اما ما راه بهترین ها را انتخاب می کنیم و در این راه آنقدر با شتاب پیش می رویم که شادی های زندگی را یکی پس از دیگری جا می گذاریم و ناباورانه در آخر راه تنها می مانیم ، بدون اینکه اجازه دهیم حتی شادی و لذت با ما هم کلام شود.

کاش ما هم شاد بودن و لذت بردن از زندگی را بر موفقیت و بهترین شدن ترجیح دهیم.

کاش ما هم معمولی باشیم !

درست مانند آن لحظه که خالق هست ی، بدون هیچ تبعیضی ، من و تو را از یک عنصر یکدست و معمولی خلق کرد.


زن نژاد پرست

این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید

و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد

مهماندار از او پرسید “مشکل چیه خانوم؟”

زن سفید پوست گفت:
“نمی توانی ببینی؟به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است
من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!”

مهماندار گفت: “خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند،
 اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه”

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: “خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم”

و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: “ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست.”

و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت:

 “قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیف اتان را بردارید
و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید…”

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.

پول دود

فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:
کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.


برای این یکی اوضاع فرق کرد


مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد.
 
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟
 
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
 
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد.
تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست.
 نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟
 
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:
"برای این یکی اوضاع فرق کرد."

حج من توئی

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید                     معشوق همین جاست بیایید بیایید


گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد
 و چون توانائی پرداخت برای مركبی نداشت پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد .

تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید از احوال وی جویا شد و دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است كه خود و خانواده اش در گرسنگی بسر برد ه اند.

چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو .مرد بینوا گفت مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم.
شیخ گفت:  حج من ، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به ز آنكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم.

شك

در فولكلور آلمان ، قصه اي هست كه این چنین بیان می شود :

مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت.

متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند ، پچ پچ مي كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند .

اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند .

كتاب پدران، فرزندان ، نوه ها اثر پائولو كوئليو